سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
محض تنوع

محض معمولی بودنمون

یکشنبه 10/2/91 1:55 صبح| | نظر

اصولا یه فرقایی هست بین ما ، شما سرتونو که از خواب بلند می کنید به فکر یه روز معمولیه دیگه اید ، در رو واسه یه روز معمولی دیگه باز می کنید ، خودتونو آماده میکند واسه یه روز لعنتی ، پر از اتفاقای معمولی!...


شما با حرفای معمولی تر از خودتون دنبال اثبات خودتونید....ظبط رو پلی کنید...وقتشه معین و ابی بازم براتون معمولی بخونن


مهم نیست شما حداکثرید مهم اینه یه مشت آدم معمولی چِپیدیت تو هم...


به فردا هم فکر نکنید...فردا هم برای شما یه روز معمولی دیگه ست !!


 


 


تفکرات مثل پی جی آرِ پرویز پرستویی تو لیلی با من است پهن شد رو برگه...از رو بگه هم پاچید تو وبلاگ ، باور کنید زندگیامون خیلی معمولیه...تولد ، درس ، دانشگاه ، کار خوب ، زن ( شوهر ) ، بعدم یه بچه پس میندازیم و میگیم به به چه زندگیه خوبی...خدایا شکرت بابت این زندگی رویایی که همیشه آرزو داشتم !! ( تو یی که داری به من اعتراض می کنی و میگی من همین زندگی رو دوست دارم...مطمئن باش ته دلت حالت ازین زندگی بهم میخوره ! ) اما هممون مجبوریم به زندگی عادیمون ادامه بدیم...به حقوق ماهی 800 هزارتومنمون قانع باشیم...چون نادونیم !


ترم چهارم کاردانی که بودم ، استادِ علم و موادمون همیشه مارو بابت هنرستانی بودنمون سرزنش میکرد...می گفت : شما به چه امیدی دارید ادامه تحصیل میدید؟ فکر میکنید وقتی برید واسه مهندسی همه درسا به همین سادگیه؟ همه چی اینقدر قشنگه؟ من مطمئنم از شما 40 نفری که تو این کلاسید دو سه نَفَرِتونم نتونید کامل درسا رو به پایان برسونید...خودتونو الاف کاری که نمیتونید نکنید !!!  بعدآ که رفتیم تو فاز مهندسی گرفتن...به طور اتفاقی تو یکی از کلاسا بچه های هنرستان رو دیدم...دو زار قیافه ش عوض نشده بود...هنوز همون مو فرفریه لاغری بود که بود ! صحبت کشید به بچه های هنرستان...


من : از فربد چه خبر؟


مو فرفری : فربد؟ هیچی بابا اون چ...ل که رفت سمنان سه ترم پشت هم مشروط شد با لگد انداختنش بیرون!! :O


من : نه بابا؟!!! عجب الاغیه هااااا...حمید چی؟ اون تا کاردانی با من بود الآن شمارشو ندارم...اون چیکار کرد؟


مو فرفری : حمیــــــــــــــــــــــــــــد؟ :)))))))) رفت تاکستان دو ترم خوند گفت نمیکشم...ول کرد درسو :O


من : بابا .. شعر نگو تو که همه رو میگی ول کردن...اسکلمون کردی؟!! از حسین زاده چه خبر؟


مو فرفری: ببین مصطفی آدم موفقمون فقط همون حسین زاده بود!!! تو فَشَم رستوران زده هیولااااااااااا ...الآن کمترین ماشینش کَمِریه...نونش تو روغن در حد لامبرگینی :O البته اون بچه پولدار بود...باباش ساپورتش کرد رسید به اینجا و گرنه با دست خالی که کاری نمیشه کرد تو این خراب شده..


من : آره بابا خودم میدونم مایه دار بودن...اما بازم دمش گرم


در حالی که جفتمون داشتیم از دانشکده میومدیم بیرون موقع خدافظی دستش رو برد بالا گفت:


مصطفی منم این ترم سومین ترم مشروطیمه...داداشی مام رفتنی شدیم...تو دیگه تا تهش برو بالاغیرتن !


نمیدونم شاید حرف استاد کاردانیمون درست بود...شاید بچه های هنرستانی در حقشون تو این سیستم آموزشی خراب مملکت ظلم شد...اما آدم کاری که بخواد رو میتونه انجام بده...اگه میری برای صد در صد...حداقل به 50 درصدش میرسی ، مهم اینه که انگیزه داشته باشی...چیزی که من الآن ندارم  :)


 


واسه تولد جودی بابا پست نوشتم...کار جواتی بود خداوکیلی...اینم میدونم...اما پست جلف ننوشتم پستی نوشتم که با خوندنش نگین اه اه دل و جیگرمون چسبید ته مِریمون...یه ذره خاطره بازی شد برامون...ازین کارای جواد ازت نمیخواستم جودیِ بابا اما حداقل انتظار داشتم معرفت رو نبازی ;) اون شب عیدی هم ما بنا رو میگیریم که پیچوندنی در کار نبود :))


محض سال نو و گذراندن سالگرد وبلاگ

شنبه 5/1/91 9:31 عصر| | نظر

داشتم آرشیو سال قبل رو میدیدم، زمان چه زود میگذره، پارسال همین موقع ها بود که من یادداشت های دوم و سوم رو می نوشتم، الان یکسالگیش رو گذرونده این وبلاگ، آدم های جدید دیده به خودش، من بزرگتر شدم کلی و بازهم میگم زمان چه زود میگذره...


سال 90 سال خوبی بود، رُند بود، کاش به این زودی تموم نمیشد! ;)


سال مسافرت، سال پول درآوردن، سال آدمای قدیمی که دوباره سروکله شون پیدا شد و سال آدمای جدید... امروز به یاد سفر شاهرود پارسال با بچه های قدیمی، باز امروز تو فرحزاد جمع شدیم، مرور خاطرات و تصدیق اینکه سرعت گذران سال ها برای هممون تند شده، باید به ناچار تجربه های نو رو امتحان کنم، بااینکه شاید آمادگیشو نداشته باشم حتی...


دوست دارم امسال تکراری نباشه برام، خدایا تجربه بِده، تجربه نو، تجربه نویی که آمادگیشو دارم :)


آرزوی سالی خوب برای همه، یه سال شیرین، سال صلح، سال کم شدن غرورهامون و نزدیک شدن واقعی دلهامون به همدیگه...


فعلا جودی بدون باباست دیگه، مجبوره خودش چرخ وبلاگ رو تکنفره ببره جلو، یارای قدیمی هم هیچکدوم نیستن برای یاری ;)


محض رفاقتای رفقای جودی

دوشنبه 24/11/90 2:4 عصر| | نظر

لعنت به این رفاقتایی که همو می‌بینیم و خودمونو به نشناختن می‌زنیم، لعنت...


دیروز پریروزا محمدرضا سرشار (رهگذر) رو دیدم، یه قاب خوشگل هم دستم بود که حواس رهگذر رفت بهش! کلی حال کردم که نویسنده موردعلاقه کودکی و نوجوانیم حواسش بین اونهمه آدم به سمت من رفته و چه خوش خیال بودم که فکر کردم شاید قاب تو دستم براش بشه یه جرقه و یه داستان براساسش بنویسه! خدارو چه دیدی؟ شاید زد و شد...


فیلم های جشنواره امسال رو دوست داشتم، چه اونایی که دیدم، چه اونایی که ندیدم... با وجود سیاست زدگی شدیدی که تو همه فیلم ها (حتی غیرسیاسی هاش) دیده میشد، ولی همشون به دلم نشست، همه رو هم از دم خوب رد کردم :)


محض حال خرابی جودی!

سه شنبه 11/11/90 3:42 عصر| | نظر

حالم افتضاح خراب بود! (از افتضاح و خراب پشت سر همش بفهمید چقدر خراب بوده!)


از اداره، از کارای مزخرف اداره! از آدمای اداره! از تنبلی آدمای اداره! از زیرآب زنی های مسخره آدمای اداره! از بی مسئولیتی و نفهمیشون! ازهمه چی دیگه! انقدر عصبانی و شاکی بودم که دیگه آدم نمیدیدمشون، یه مشت حیوون زبون نفهم عوضی میدیدمشون!


فشار روحی روم انقدر زیاد بود که دلم میخواست فقط بشینم وسط راهرو اداره گریه کنم... داد بزنم، فحشو بکشم به همشون!


در حال کلنجار با خودم بودم که خودمو کنترل کنم یا بشینم گریه کنم که مثل همیشه رفیق گرمابه و گلستانم ،رفیق 15ساله ام، تو یه کلام رفیق فابریکم به دادم رسید. انگار پر سیمرغ رو آتیش زدم. سریع از آسمون رسید! عاشق این تله پاتی هاشم که همیشه سر به زنگا سیگنالهای ارسالیمو میگیره و پیداش میشه، یکم باهاش حرف زدم آروم شدم...


یهو همه کارا حل شد. سرم خلوت شد. نشستم به خوندن. «از به» رضا امیرخانی رو میخونم. قشنگه، خیلی! دارم میخندم، زیاد! آروم شدم.


تشکر ویژه از رفیق همیشگیم ... و البته از رضا امیرخانی!


الان آرومم :)


محض اتفاقات عجیب غریب این روزا

پنج شنبه 15/10/90 11:0 عصر| | نظر

قبل از هرچیزی باید بگم که این وبلاگ دوتا نویسنده داره، جودی و باباییش «بابالنگ دراز»، که یکی درمیون یادداشت میذارن، یکی جودی یکی بابالنگی!


این یادداشت نوبت جودیه، امیدوارم سوال دوستان پاسخ داده شده باشه... این شما و این یادداشت جودی:


پرو بازی درآوردم... یه بار برای همیشه تو روش وایسادم! اول تو روی همکار و دوستم که میخوام صد سال سیاه، دوست و همکار نباشیم. بعدش هم تو روی رییسش که معاون مدیر کله وایسادم! بدون اینکه تنم بلرزه... بدون اینکه برام مهم باشه... بدون اینکه ذره ای از خونسردیم کم شه. انگار دارم با همکارم حرف میزنم، هیچ استرسی هم نداشتم، خونه آخرش اخراج میشدم دیگه! که به دکمه مانتوم هم نبود!

بعد از 2ساعت، سر ناهار اومده میگه «یه تشکر بهت بدهکارم»! میخواستم بگم تو از من بکش بیرون، نیاز نیست ازم تشکر کنی... گفت «برای اولین بار یکی تو روی رییسمون وایساد» (رییسش یه مرتیکه درازیه که به زور از آسانسور میاد تو) «اونم فهمید بجای آزار تو باید درخواست یه نیروی جدید بده»، اینو گفت و منتظر عکس العملم شد... قبل از عکس‌العمل من، همه گفتن ما بتو افتخار میکنیم، دمت گرم، چه کردی! ولی من بازهم خونسرد گفتم اوکی، ولی خدا میدونه که چه بار روحی از رو دوشم برداشته شد و چه فحشایی تو دلم نثار این همکار و به اصطلاح دوستم نکردم که به خاطر تنبلی و از زیر کار در رفتن خودش منو تو چه هچلی انداخت و من با چه فشار روحی تونستم خودمو خلاص کنم! هرچی بود به خیر گذشت، یکی از اتفاقات عجیب غریب این روزا که ختم به خیر شد...


یکی دیگه از عجیباشو هم میگم و رفع زحمت میکنم، حس میکنم این روزا کسی پایه نوشتن و خوندن نیست زیاد، برعکس اون روزای اولی که وبلاگ زده بودم...


بگذریم... دیروز پریروزا منتظر یه تاکسی بودم که از بهشت بیارتم توپخونه که با خطی های پاسداران دم خونه پیاده شم و نه شلوغی مترو بکشم و نه ترافیک با سرویس اومدنو به جون بخرم. بعد از رد شدن چندتا موتوری و ماشینای متفرقه‌ی الافای دیگه‌ی سمت بازار که نمیدونم با چه انگیزه و تفکری، با بوق و چراغ برات وای میسن و با اینکه سگ محلشونم نمیکنی بازهم از رو نمیرن، (گاهی حرکتهاشون انقدر خنده داره که کنترل خنده‌ام سخت میشه و وای به روزی که ببینن لبخندی به لبت اومده، میشه مهر تأیید تو به حرکت مزخرفشون و ول‌کن نمیشن که نمیشن...) یه پراید که به جون خودم از این خط شطرنجی ها هم داشت، با دیدن معرکه این دیوونه ها سوارم کرد، از تاکسی های ... گشاد سمت بازار واقعا بعیده که تاکسی خالیشونو با یه مسافر که مسیر کوتاهی مهمونشونه و مطمئنا هم کرایه زیادی ازش نصیبشون نمیشه رو سوار کن... هنوز جاگیر نشده بودم که داستان زندگیشو شروع کرد، وای خدای من! اعدامی بود، یعنی متهم به قتل و محکوم به اعدام که اولیای دم رضایت داده بودن، ولی 10سال زندان بود و تازه اومده بود بیرون، متهم به قتل دایی زنش، همه اینارو تو 5الی 10 دقیقه از بهشت تا توپخونه گفت، همراه با جزییات قتل!!! مونده بودم تو چهره من چی دیده که داره انقدر بی ریا داستان زندگیشو تعریف میکنه... موقع پیاده شدن جوابمو داد: «ولی خدایی صورتتون آدمو میگیره!» نگاه کشدارمو که دید، اضافه کرد: «جای خواهری!» لبخندمو دیده ندیده پیاده شدم...گاهی از خدا میخوام مهربونیمو بگیره ازم، گاهی واقعا اذیتم میکنه! تا حالا چنین دعایی شنیده بودین؟! :D